تبليغاتX
در انتظار بهارنارنج
در انتظار بهارنارنج
به امید فرج قائم آل محمد
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
به یاد بهنام و ایمان ...  

 

تو کوچ کردی و من هم از این دیار رمیدم

مگر نه که زار بگریم به یاد عزیزان

 تو کوچ کردی و ما هم..

 

          من بی تو در غروب بهاران

          به گریه راه سپردم میان نم نم باران..

 

تو کوچ کردی و ما هم.

یادتان گرامی، روحتان شاد!

 

چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
بهار را باور کن ...  

 

باز کن پنجره ها را، که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه ، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

          و بهاران را

                           باور کن.

 

ف.م

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
افتتاح ...  

 

 

 ندیدم مولای بزرگواری که بر بنده ی دون همت و قدرناشناس خود،

 شکیباتر از تو نسبت به من باشد.

 تو مرا می خوانی ولی من از تو روی می گردانم.

 تو با من دوستی می کنی ولی من دشمنی می ورزم،

 تو مهرت را نثار من می کنی و من نمی پذیرم

 گویا من برتو منت دارم

 اما هیچ کدام از این بی وفایی ها سبب نشده تا از رحمت و احسان بر من دست کشی

  و با جود و کرمت بر من تفضل نکنی.

 

جمعه بیست و سوم اسفند 1387
بهار ...  

 

بهار در راه است

پاییز دل من با نغمه های پرشور آمدنت بهاری می شود

مدت هاست که از بهار خبری نیست

 

تنها عطر بعدازظهری بهاری برایم کافی نیست

می خواهم همه ی زندگی ام به بهانه ی تو فروردین شود

 

می آیم در بهار

می مانم در بهار

بی شک هم می روم در بهاری نزدیک

اما باز هم پاییزی ام

راهی نشان بده تا شاید قدمی بردارم

منتظر توام با شکوفه های گیلاس

 

 

جمعه دوم اسفند 1387
روزگار مرگ انسانیت است ...  

من ، که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد  در زنجیر - حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست .

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور ،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !

بی تو بودن را کجا باور کنم!

یکشنبه ششم بهمن 1387
تولدت مبارک ...  

 

می خواهم تو را اهلی کنم.

متولد شدنش را لمس می کنم...از گذشته های دور آمده اما اکنون!

نمی دانم چیست یا ... !

کسی ، چیزی ، لحظه ای ، نگاهی ، بوسه ای یا عشقی ...

معنای زندگی من تولد توست .

تویی که زاییده ی ثانیه هایی و بارها و بارها میمیری و متولد میشوی .

اما با همه ی بی جانی ات جانم ببخش ...

کاش همه ی آرزو ها فرصت پیوستن به حقیقت را داشتند اما حیف !

 

به قول مرحوم پرویز شاپور : آنقدر آرزو برای به گور بردن داریم

که برای جسممان جایی باقی نمی ماند !

میخواهم تو را اهلی کنم.

 

 

جمعه ششم دی 1387
حسنک کجایی؟!! ...  
 

دیروقت بود..

خورشید به قله ی کوههای مغرب نزدیک می شد..

اما از حسنک خبری نبود...

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
پاییز هم رفتنی است هم چون بهار ...  

 

امشب برای خداحافظی به عرش تو بوسه می زنم ، پاییز

رفتنت رنجور است هر چند طبیعت این رفتن ، کوچ غم

و انتظاری است به لطافت بهار نارنج ...

نمیدانم باید شاد باشم یا غمگین !

نه معنی بغض را می فهمم و نه لبخند !

لرزش دست ها ، قصور کلامم و تپش قبلم مرا به جلو می خواند اما هنوز ،

گام هایم سست است.

همه ی اندیشه هایم سیاه و خط خطی شده و من تاریکی شب را بهانه ی آشفتگی می دانم.

شب هم مهتابی است .... بهانه ی خوبی نیست...

می پرسم چند وقت از آخرین باری که به سراغم آمده ای می گذرد؟

نه ... باید اصلاح کنم !

مدتی است که من به سویت نیامده ام...

کاش یکی می گفت زمین نچرخد و جنبنده ای نجنبد تا شاید دل گرفته ای اینجا آرام گیرد.

تا آمدن دوباره ات چه ها خواهد شد؟!!

منتظرت می مانیم...

 

 

 

یکشنبه دهم آذر 1387
معشوق من ...  

 

معشوق من

معشوق من هم چون طبیعت

مفهوم ناگزیر صریحی دارد

او با شکست من قانون صادقانه قدرت را تایید می کند...

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را بیدار می کند.

او مثل یک سرود خوش عامیانه است.

سرشار از خشونت و عریانی....

معشوق من

انسان ساده ایست .

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شرم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لابلای بوته هایم پنهان نموده ام.

 

 

 "فروغ"

سه شنبه سی ام مهر 1387
برای تو .. ...  

 

هنگامی که دست روزگار سنگین

     وشب بی آواز است ..

زمان عشق ورزیدن و اعتماد است ..

چه سبک است دست روزگار

و چه پر آواز است شب ..

زمانی که آدمی عشق می ورزد ..

و به همگان اعتماد دارد...