واژگان برای بروز تقدس تو حقیرند،
کلام برای ستایشت عاجز،
دیدگان برای دیدنت کم فروغ ،
دستان برای لمس تو کم سعادت،
پاها برای گام برداشتنبه سوی تو ناتوان،
فقط و فقط ذهن و خاطرم برای جستجو و گفتگو و نیایش و حمد و
ستایشت در تاب است
واژگان برای بروز تقدس تو حقیرند،
کلام برای ستایشت عاجز،
دیدگان برای دیدنت کم فروغ ،
دستان برای لمس تو کم سعادت،
پاها برای گام برداشتنبه سوی تو ناتوان،
فقط و فقط ذهن و خاطرم برای جستجو و گفتگو و نیایش و حمد و
ستایشت در تاب است
تو درد غربت را می شنلسی، با غریبی آشنایی... با رنج خیانت مردمان خو گرفته ای ... و می دانی که درد و رنج و غم چیزی است و احساس تنها بودن و تنها ماندن چیز دیگر ... آه پدر ... تو تنها مانده ای ... تو نیز غریب مانده ای ... باور می کنی پدر ؟!
گذر ایام مردمان را به خود مشغول ... و تنها تورا لقلقه ی زبانشان کرد ...
و به یقین تو در شگفتی،از آنان که گریه می کنند بر غربت امام شهیدشان و نمی گریند برغریبی امام زنده خویش ...
اوکه چون جد غریبش حسین(ع) هر روز و همه روز ندا می دهد: " هل من ناصر ینصرنی ؟!"
کجایند آنان که پاسخ ندای امامشان را بدهند؟!
پس چگونه است که ایشان فراموشت کردند؟!
یا صاحب الزمان! صبح هایت همه حسرت است و شبهایت همه آه ...
این همه سال، این همه انتظار
، این همه تنهایی، این همه غربت ...