تبليغاتX
در انتظار بهارنارنج
در انتظار بهارنارنج
به امید فرج قائم آل محمد
چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
برگرد که دلم خیلی تنگه یا مهدی !!!! ...  

 

دلم گرفته و دوباره داره صدات می زنه

تا حالا به این دل بسته بودم که وقتی صدات می کنم و ازت می خواستم که بیای ،  می اومدی  تو خوابم ، تو رویاهام دستاتومی کشیدی روی موهام ، نوازشم می دادی ، اشکهامو پاک می کردی و قول اومدن و موندن می دادی ...

 اما حالا نمی دونم چرا ...

شاید من نامهربونی کردم ، یا شاید عهدی که بسته بودیم ، زیر پا گذاشتم .

آره ، من گناه زیادی کردم ، حاضرم برای تو به تک تکشون اعتراف کنم و از خدامون بخشش بخوام ،

ولی انگار دیگه نمی خوای سراغ این بنده ی سیه دل بیای ...

دیگه نمی خوای دستامو بگیری ...

من ازت قول گرفته بودم که میای و نجاتم میدی ولی سردی نگاهت نشون میده که من نتونستم طوری که میخوای باشم و دل شکستم ...

نمی دونم دل شکسته رو چطوری درمون کنم ،

اما اگه نتونم دل شکسته ات رو بند بزنم می خوام دوباره عاشقت کنم ...

من همیشه منتظرت می مونم ...

همیشه ...

چون می دونم دل بلورین تو اونقدر مقدس و مهربونه که هیچ چشم به راهی رو گریون نمی گذاره

پس منتظر لبخند آسمانی ات می مانم .

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
برای آمدنش می گریم اما رفتنم را از یاد برده ام ... ...  

 

 

اگه هرکی عاشقه ، یا اگه میخواد عاشق بشه،

اگه کسی از مرگ می ترسه یا اینکه در آرزوی مرگه،

اگه کسی تنهاست یا می خواد تنها باشه،

اگه کسی گناهکاره یا اینکه پاک و معصومه،

یا اینکه کسی مثل من منتظره وعاشق انتظارشه ،

یا کسی دلش شکسته،

کسی که گریونه،

اونی که دلتنگه

یا تو که شاید شاد شاد باشی ( امیدوارم که همینطور باشه) ،

همه و همه واسه بهتر شدن حالتون بیاید این مطلبو بخونید

حتما این کارو بکنید و بعدش به ندای درونی خودتون گوش کنید و هرچی که دلتون می گه بنویسید.

 

 

 

"چه زیباست

 

                   اگر قلبم ، پس از مرگم

 

                                           به سان روزهای پیش از آن

 

                                                                  در سینه ای کوبد، پیام مهربانی را"

 

 

 

آن گاه که پرنده ی سپید روح مان عروج معنایش را جشن می گیرد،

آن گاه که قفل قفس سنگین جسم گشوده می شود، تا برویم و از آن بالاها ،

                      نگاه کنیم به آن چه در زمین برجای گذاشته ایم،

چقدر زیبا خواهد بود اگر آنقدر کاشته باشیم، که سبزی و طراوت کاشته هامان،

پرنده ی روح مان را ،آن بالا ها، سرمست کند .

آن جا دیگر پرهای زمینی مان به کار نمی آید. پس می توانیم آن ها را به کبوتران پر شکسته ی زمین قرض دهیم، تا وقتی از آن بالا نگاه کردیم، زیبایی باغ مان با تحرک پرواز پرندگان،

با جست و نشست هاشان به این سو و آن سو ، دو چندان شود .

آن روز از آن بالا خواهیم شنید:

           گرومپ،

                           گرومپ ،

                                               گرومپ ،

                                                                         ...............

 

 

آری، این قلب من است که در سینه ی آن پرنده ی کوچک ، شادمان می طپد.

آه که من امروز چقدر خوشحالم !!

 

 

بیا تا این شادی را با هم قسمت کنیم !

سی مرغ شویم و با هم بپریم ،

هفت شهر عشق را با هم بگردیم،

کاری کنیم که پیش خدایمان روسپید باشیم .

 

 

<< اگه دوست داشتید خبرم کنید ، یکی هست که مسئول شده  کمکتون کنه. اگه بخواید براتون کارت پرواز می گیریم>>

 

* با تشکر از دوست خوبی که دوست داشتن را به من آموخت، آموزشی بی کلام. " ف. بیگانه "

یکشنبه هجدهم فروردین 1387
باران ...  

 

 

دوباره صدای نرم کوچه را می شنوم . دوباره  قاصدک ها آمدند که آمدن را خبرم دهند .

 وای که چه شیطنتی برای مژدگانی گرفتن دارند .

 شاخه هایی که از پشت پنجره ی اتاقم پیداست ،  به من لبخند می زنند و مرا که در کنج

 تنهایی ام نشسته ام به ایستادن و تماشا وادار می کنند . گیرایی آن صدا ها و این لبخند ها مرا به پشت بام خانه هدایت می کند .

 گویی تمام وجودم سراسر عشق شده . انگار زره محبت بر تن کرده ام . احساس عروج

 دارم ،  چشمانم را بستم و آغوشم را به سوی آسمان باز کردم الطاف خدایی را دیدم که چگونه می ریزد کاش می توانستم بر پهنه ی هستی بغلتم و همه ی رحمت های خدا را از روی زمین جمع می کردم که در دامان

  قلب عریانم بریزم اما حیف که جیره بندی شده بود . رحمت من برای من و رحمت تو برای تو .

 من هم همپای ابرها گریه می کردم ....

 برای خودم ، برای او و برای هر کسی که این حب الهی رامی بیند اما آن را نمی فهمد و

رهایش می کند .

 کاش می توانستم بفهمم راز آن چیست ؟!!!

 راز باریدن ، راز اشک ، راز عشق  ...

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
پیامکی از دیار غربت زده ی چشمان منتظر ...  

 

 

برای پر کردن تنهایی هام، برای جاری شدن لبخند بعد از اشک ریختن هام و برای دلواپسی

 

شیرینی که بعد از هرموفقیت و هر تلاشی کسب می کنم می خواهم تو را داشته باشم.

 

زندان تنهایی من نیازبه یادی دارد تا یاری خوش زبان را به خاطرم آورد.

 

گل شببویی در دلم جوانه زده که ترس ریشه کن شدن یا پژمردنش آزارم می دهد.

 

آبیاری اش کن، با مهر خود جلایش ببخش.

 

آمادگی پذیرش عشقم را پیداکن که قلبی بس پهناور داری.

 

چشمانم را تر نکن می خواهم تو را داشته باشم یا مهدی ...

پنجشنبه هشتم فروردین 1387
بهار مبارک ...  

 

 

سلامی بهاری به همه ی دلهای بهاری که بوی بهار نارنج زندگی شونو هنوز از یاد نبرده اند،

 

سلامی از سرزمین بهار نارنج،

 

سلام من به بهاری که آمده است،

 

به بهاری که می خندد بر غم هایم.

 

او می خندد و مرا که در عمق دلتنگی ام غوطه ورم به خنده وا می دارد.

 

آهنگ دلنواز پرستو را برایم می نوازد ، دستانم را می گیرد و مرا به رقص می خواند.

 

دست در دست او می دهم و با نوایش می رقصم وسرم را بر شانه های گرمش می گذارم تا از

 

طلیعه ی شادی اش اندکی به من ببخشاید.

 

بهار به آرامی خویش تولدش را جشن می گیرد.

 

این روزهاست که تولد من است ، بهار زندگی ام.

 

بهاری که ترس آمدنش هر ساله لرزه بر اندامم انداخته.

 

هر بهار که گذشته بدون تولد تو به بهار دیگر رسیده است.

 

اضطراب اینکه این بهار نیز اینگونه باشد خواب آرام را از چشمانم دزدیده و لبخند لبانم را کشته.

 

با چشمان گریان به خواب می روم، خواب دیدار تو را می بینم و دوباره با آغوش باز، دستانی

 

خالی و چشمانی تر بیدار می شوم.