تبليغاتX
در انتظار بهارنارنج
در انتظار بهارنارنج
به امید فرج قائم آل محمد
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387
سینه مالال درد است ای دریغا مرهمی ...  

 

 

 قلب من !

 

مصائب خویش را آشکار مساز ، تا اگر دریاها خروشیدند و آسمانها فروریختند ،

                                                                                                        

                                                                                     تو ایمن باشی.

 

 عشقی که هر روز تازه تر نشود ، اندک اندک به عادت تبدیل می گردد و رنگ بردگی به خود می گیرد.

 

                                           **  جبران خلیل جبران **

 

 

* و اما دلنوشته ...

 

سلام

 

خیلی از دوستان وبلاگ درست می کنن تا توش حرف دلشونو بنویسند

 

اما یکیشون حرف قشنگی زده بود که حرف دلو نمی شه به هرکسی زد

 

 و نباید هر جایی نوشت تا همه بخونن و راجع به درددلت نظر بدن .

 

اما با این همه ، من اینکارو می کنم هرچی تو دلمه و قلم مجوز نوشتن داره ، می نویسم .

 

حرفای دلمو می نویسم کسی که با خوندنش به راز جوشش درونم پی ببره

 

 و اینو بفهمه که چه دردی می کشم لیاقت همدلی رو داره ...

 

اشتباه دوستمون این بود که فکر می کرد با خوندن یا شنیدن یه مطلب که اسمشو درددل گذاشتند

 

 میشه به دل کسی رخنه کرد و محرم شد

 

اما اینطور نیست ...

 

فقط یه همدل و یه همراز و یه هم زبونه که خوب درکت می کنه...

 

درون ها تیره شد

 

باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
قدرت تکرار ...  

 

 

تکرار برای احساس زیباست

 

برای من زیباست

 

تکرار را دوست دارم چون عهدم را تجدید می کند ، تکرار را می خواهم چون یاد خاطرات

 

شیرین است و من  مکرر می گویم و می نویسم که چشم به راه می مانم.

 

چون می دانم تکراری در آمدنت هست که هیچ گاه تجربه نشده و من هیچ گاه حتی به خاطر یک

 

بار آمدنت هم بر چهره ی اشکبار انتظار سیلی نمی زنم و هزاران بار قادر به تکرار این فریاد های بی جواب هستم ...

 

چون می دانم که این شکوفه ی احساس از تکرار خسته نمی شود.

 

درک آن برای عاقلان سخت است

 

چون عقل از تکرار بیزار است.

 

و من می خندم به آنان که قدرت احساس را فراموش کرده اند و ادعای منطق ، عشق را از آنان

 

دور ساخته ، عقل و منطق هم همپای من می خندند .....

 

 به احساس غبطه می خورند.

 

من می خواهم همگان بدانند که برای در خواست فرجت سالیان سال هم که باشد این نوا را تکرار

 

 می کنم.

 

و باز هم نجوای انتظار را سر می دهم ....

 

من منتظرت می مانم

 

من منتظرت می مانم

 

من منتظرت می مانم     

.

.

.

...                                                                    

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387
راز محبت ...  

 

اینبار می خواهم گونه ای دیگر بنویسم

حرفی دیگر بزنم ، در سراسر اندیشه ام نقطه ای بیگانه یافتم، کورسویی غریب، و من نشناختمش

ابهام آمیز اما در اوج سادگی

بی ریا اما پرغرور

دیده نمی شد و نجیب می نمود اما زلزله بپا می کرد

ملموس اما دست نیافتنی

قلم از وصف وجود نگارینش آشفته است و این انگشتان من است که بیهوده به دنبال واژگان سرگردان است و تلاش مضاعف می کند تا به دنبال معنای این زیبایی بگردد.

و آن چیست؟

آن که دل می برد و در سکوت نهفته اش غوغا بپا می کند ، چیست؟

چیست آنکه مرا به تو و تو را به من پیوند می دهد

آنی که در خود هزارها حرف نگفته و هزارها امید خفته دارد

و آن همانست که بودن را معنا می بخشد

مرده را جان می دهد و تشنه را سیراب

و این همان

      لبخندزیبایی است که از روی تفکرات کودک احساست برمی انگیزد و بر لبان نقش می بندد و بدون اینکه عقل و اندیشه ات بکار بیایند مسئولیتش پایان می پذیرد

          و آن است که هیچ گاه فراموش نمی شود...