توی سکوت سرد شب می نشینم و به آسمان تاری می نگرم که انگار نمی خواهد
مرا آشنای خویش بداند.
من در تاریکی بی کرانش فرو می روم و عاجزانه التماس می کنم که پای حرفهایم بنشیند
و مرا با خود به آن بالاها ببرد.
ولی نه ...
قصد نوازش ندارد بی رحمانه چشمان اشکبارم را خیره ی خود وامی دارد.
کاش توانای آن بودم که دستانم را بالا می بردم و از آغوش گرم آسمان اضطرابش را برمی چیدم.
آسمان امشب چه دل پردردی دارد که اینگونه به حسرت و نفرت از قساوت ایستاده
گوش هایم را که تیز می کنم آه نرمش را آهسته آهسته می شنوم. گویی این صدا بیگانه نیست
شب تاریک و سیاهی با من همنوا شده.
من صدای انتظاری اش را می شناسم.
ستاره داره چشمک می زنه و جرقه ذهنمو تایید می کنه
آسمون امشب اومده به خونه ی دلم مهمونی
تا با هم منتظر طلوع بمونیم ...
