تبليغاتX
در انتظار بهارنارنج
در انتظار بهارنارنج
به امید فرج قائم آل محمد
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
شبنم شب ...  
شب

 

توی سکوت سرد شب می نشینم و به آسمان تاری می نگرم که انگار نمی خواهد

 

مرا آشنای خویش بداند.

 

من در تاریکی بی کرانش فرو می روم و عاجزانه التماس می کنم که پای حرفهایم بنشیند

 

 و مرا با خود به آن بالاها ببرد.

 

ولی نه ...

 

قصد نوازش ندارد بی رحمانه چشمان اشکبارم را خیره ی خود وامی دارد.

 

کاش توانای آن بودم که دستانم را بالا می بردم و از آغوش گرم آسمان اضطرابش را برمی چیدم.

 

آسمان امشب چه دل پردردی دارد که اینگونه به حسرت و نفرت از قساوت ایستاده

 

گوش هایم را که تیز می کنم آه نرمش را آهسته آهسته می شنوم. گویی این صدا بیگانه نیست

 

شب تاریک و سیاهی با من همنوا شده.

 

من صدای انتظاری اش را می شناسم.

 

ستاره داره چشمک می زنه و جرقه ذهنمو تایید می کنه

 

آسمون امشب اومده به خونه ی دلم مهمونی

 

تا با هم منتظر طلوع بمونیم ...

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387
به یاد عشق بازی های خردادی ...  

 

 

شما از خاطرات اون روزها خبر دارید؟ جایی صحنه هاشو دیدید؟

اون پیکرهای پاره پاره ،بدنهای بی سر ، چشمه های خون و اشکهای سرخ ...

همه ی اونها، همشون شاد و راضی بودند و من با حسرت نگاهشون

 می کردم.

 شهدایی که به درداشون می خندیدند و لبخندشون دیوانه ام می کرد ...

رفتند و تنهامون گذاشتند .

چقدر موندند آدمایی که دارند می سوزند و تو این سکوت معنی دار خدا

 شکنجه می شوند و به مفهومش پی نمی برند؟

چند نفر ازما برای رزمنده ها دل سوزوندیم بدون اینکه بدونیم

 ما که موندیم بیشتر از اونا نیاز به ترحم داریم...

گاهی وقتها شده که بخاطر یادی که از اون روزها میشه اشک ریختیم

دونه هایی که جاری شدند و ما نفهمیدیم برای چی...

چشامون خیلی خیلی صادق تر از حرفها و کارامون هستند

خیلی بهتر وظیفه ی هم حسی شونو بلدند.

دیدیم که بال کبوترای عاشقو چیدند،

یه مادر عاشقو از نوازش فرزندش محروم کردند،

تکیه گاه یه همسر عاشقو برداشتند،

یه طفل معصومو بی سرپرست گذاشتند تا حسرت اینکه صدا بزنه

" پدر" به دلش بمونه...

همیشه این مصیبت ها هست و وارد میشه،

 اما عشق چقدر زیباست که آدما هنوز هم

                                        از عاشق بودن دست برنداشتند...