
مردی از جنس رویاها ..
زلال چشمه ها را درنوردیده تا به قله بی انتهای شهامت برسد ،
دست یابد گوهری را که همه ی طبیعت وام دار اوست..
بشناساند معشوقی را که در وجود اوست..
آمد و سایه ی شفق را کنار زد..
گوش کن ..
جلوتر بیا
آهسته آهسته می گوید
به دقت که گوش بسپاری به خوبی می شنوی
پر التهاب است ..
گوش کن ..
من این لبخند را که از انتظارم بر لبان نشسته نمی فروشم
هرگز نمی فروشم
حتی اشکهای بعد آن را می پذیرم اما به پستی گدایی آن لبخند تن درنمی دهم
و بارها می گویم که آن را نمی فروشم
و اما ...
پس کی؟
پس کی رویای زیبایم ، وهم خود را از خویشتن خویش دور می سازد؟
تا کی؟؟؟

