تبليغاتX
در انتظار بهارنارنج
در انتظار بهارنارنج
به امید فرج قائم آل محمد
جمعه بیست و سوم اسفند 1387
بهار ...  

 

بهار در راه است

پاییز دل من با نغمه های پرشور آمدنت بهاری می شود

مدت هاست که از بهار خبری نیست

 

تنها عطر بعدازظهری بهاری برایم کافی نیست

می خواهم همه ی زندگی ام به بهانه ی تو فروردین شود

 

می آیم در بهار

می مانم در بهار

بی شک هم می روم در بهاری نزدیک

اما باز هم پاییزی ام

راهی نشان بده تا شاید قدمی بردارم

منتظر توام با شکوفه های گیلاس

 

 

جمعه دوم اسفند 1387
روزگار مرگ انسانیت است ...  

من ، که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد  در زنجیر - حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست .

وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن : جنگل بیابان بود از روز نخست !

در کویری سوت و کور ،

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !

بی تو بودن را کجا باور کنم!