بی صدا ، بی نگاه می روم بسوی موج های بی قرار التهاب تو
می روم ، می گذرم از این کرانه ی کبود
می دوم ، می رسم به ابرهای خیس آسمان پاک
دل نبسته ام به ساحل خموش
نه .. من دل نبسته ام به ریگزار داغ
دلگیرم از هر طلوع و هر غروب
دلتنگم از سفرهای ناتموم
آسوده از هرچه خاک و خاکی است
آسوده ی هر خروش و فغانی ...
چشمانم به راهت و دستانم بی تاب نوازشت
بی تو من یخ زده در پاییزم
تنها این تو می دانی هجوم عشق را
و تو می فهمی صدای اشک را
بی تو من در همه ی شهر غریب و تنهام ...

