امشب برای خداحافظی به عرش تو بوسه می زنم ، پاییز
رفتنت رنجور است هر چند طبیعت این رفتن ، کوچ غم
و انتظاری است به لطافت بهار نارنج ...
نمیدانم باید شاد باشم یا غمگین !
نه معنی بغض را می فهمم و نه لبخند !
لرزش دست ها ، قصور کلامم و تپش قبلم مرا به جلو می خواند اما هنوز ،
گام هایم سست است.
همه ی اندیشه هایم سیاه و خط خطی شده و من تاریکی شب را بهانه ی آشفتگی می دانم.
شب هم مهتابی است .... بهانه ی خوبی نیست...
می پرسم چند وقت از آخرین باری که به سراغم آمده ای می گذرد؟
نه ... باید اصلاح کنم !
مدتی است که من به سویت نیامده ام...
کاش یکی می گفت زمین نچرخد و جنبنده ای نجنبد تا شاید دل گرفته ای اینجا آرام گیرد.
تا آمدن دوباره ات چه ها خواهد شد؟!!
منتظرت می مانیم...
![]()
