تبليغاتX
در انتظار بهارنارنج
در انتظار بهارنارنج
به امید فرج قائم آل محمد
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
پاییز هم رفتنی است هم چون بهار ...  

 

امشب برای خداحافظی به عرش تو بوسه می زنم ، پاییز

رفتنت رنجور است هر چند طبیعت این رفتن ، کوچ غم

و انتظاری است به لطافت بهار نارنج ...

نمیدانم باید شاد باشم یا غمگین !

نه معنی بغض را می فهمم و نه لبخند !

لرزش دست ها ، قصور کلامم و تپش قبلم مرا به جلو می خواند اما هنوز ،

گام هایم سست است.

همه ی اندیشه هایم سیاه و خط خطی شده و من تاریکی شب را بهانه ی آشفتگی می دانم.

شب هم مهتابی است .... بهانه ی خوبی نیست...

می پرسم چند وقت از آخرین باری که به سراغم آمده ای می گذرد؟

نه ... باید اصلاح کنم !

مدتی است که من به سویت نیامده ام...

کاش یکی می گفت زمین نچرخد و جنبنده ای نجنبد تا شاید دل گرفته ای اینجا آرام گیرد.

تا آمدن دوباره ات چه ها خواهد شد؟!!

منتظرت می مانیم...